مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی . دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد. 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:13 توسط سحر |
شبها چراغ دلت رو روشن بذار تا فرشته ها
راه پاکی رو گم نکنن،شبهای بی فرشته
سنگین میگذره مثل روزهای بی تو
هميشه وقتي که گريه مي کني اوني که
آرومت مي کنه دوستت داره اما اوني که با
تو داره گريه مي کنه عاشقته
میدونی فرق خنده ی من با مال تو چیه؟
تو شادی میخندی ؛
من وقتی تو شادی می خندم
یکی محبت میکنه یکی ناز میکنه
اونی که ناز میکنه همیشه محبت میبینه
اما اونی که محبت میکنه
همیشه تنهای تنهاست
عشق ؛ چشم را کور میکنه،پس سعی کن
عاشق کسی بشی که حاظر بشه به جای
تو ببینه تا زمین نخوری....!؟. ا
س 
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط سحر |
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اكواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت كرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی كوچیكتر كه غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی كوچیكه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی كوچیكه بارها و بارها به طرفش حمله می كرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچیك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواریوم و خوردن ماهی كوچیكه كار غیر ممكنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچیكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اكواریوم نگذاشت.
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار كه شكستنش از شكستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.
نتیجه : ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنیم، كلی دیوار شیشه ای پیدا می كنیم كه نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:45 توسط سحر |
ایجاد پیوند یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی است : پیوند به معنای عشق ، به معنای تقسیم کردن است . اما بیش از آنکه بتوانی تقسیم کنی ، باید چیزی داشته باشی و پیش از آنکه بتوانی عشق بورزی باید سرشار از عشق باشی ، لبریز از عشق. گلی با گل دیگر می تواند پیوند برقرار کند ، هر دو شکوفا شده اند ، می توانند رایحه خود را به یکدیگر هدیه کنند ، هر دو در زیر یک آفتاب و با یک نسیم می رقصند ، می توانند با هم سخن بگویند ، نجوا کنند . اما برای دو دانه این ممکن نیست . دانه ها کاملا بسته اند ، بی هیچ روزنه ایی - چگونه می توانند پیوند ایجاد کنند؟ انسان چون دانه تولد یافته است ، می تواند به گل فرا روید ، یا همچنان دانه باقی بماند. تمام به تو بستگی دارد ، این که با خود چه خواهی کرد . انتخاب با توست- و هر لحظه با این انتخاب باید روبرو شوی :هر لحظه بر سر دوراهی ها.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:41 توسط سحر |
سلام حالتون خوبه ؟ راستش وقت نمی کنم خبرتون کنم پیشاپیش سال نو مبارک امیدوارم به همه آرزوهای خوبتون برسین وهمیشه سلامت وموفق باشین دوستون دارم راستی برای منم دعا کنید اینم تقدیم به شما که خیلی گلین البته عمرتون عمرگل نباشه![]()
![]()


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:55 توسط سحر |
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:15 توسط سحر |
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم. نتیجه اخلاقی :مردها ممكنه زرنگ یا بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:57 توسط سحر |
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:25 توسط سحر |
آنچه در ادامه خواهید دید ، یک معمایی است که از دانشجویان دانشگاه استنفورد پرسیده شدتنها 1۷% از دانشجویان توانستند پاسخ درست را بدهند . لازم به ذکر است که طبق آخرین رده بندی ارائه شده ( اکتبر 2005 ) ، دانشگاه استنفورد پنجمین دانشگاه برتر در جهان می باشد.
و اما معما ، ، ، آن چیست که :
از خدا بزرگتر است
از شیطان بد جنس تر
فقیر آن را دارد
ثروتمند به آن نیاز دارد
اگر آن را بخوری ، خواهی مرد
زیاد لازم نیست به مغز خودتون فشار بیارید ، اگه یه خورده با دید باز فکر کنید ، اونو پیدا خواهید کرد .
برای دیدن جواب معما به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:0 توسط سحر |
وقتي کلاس شروع شد,بدون هيچ کلمه اي,يک شيشه بسيار بزرگ سس ماينز رو برداشت و
شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟وهمه تايي کردند.
سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت وآنها رو به داخل شيشه ريخت
وشيشه رو به آرامي تکان داد.
سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند و
سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟
و باز همگي تاييد کردند.
دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت
و خوب البته ماسه ها همه جاهاي خالي را پر کردند.
او يک بار ديگر پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند:"بله".
سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات
داخل شيشه خالي کرد.
در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر ميکنم!
همه دانشجويان خنديدند.
در حالي که خنده فرو مي نشست,پروفسور گفت:
حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که:
اين شيشه نمايي از زندگي شماست,توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند؟
خدا-خانواده تان-فرزندانتان-سلامتي تان-دوستانتان و مهمترين علايقتان;
چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند,باز زندگيتان
پا برجا خواهد بود.
سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان-خانه تان و ماشينتان.
ماسه ها هم ساير چيزها هستند.مسائل خيلي ساده.
پروفسور ادامه داد:اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهيد,ديگر
جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي ماند.درست عين زندگيتان.
اگر شما همه زمان انرژي تان را روي چيزهاي ساده و پيش افتاده
صرف کنيد,ديگر جايي و زماني براي مسائلي که برايتان اهميت دارد
باقي نمي ماند.
به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي کنيد,با
فرزندانتان بازي کنيد,زماني را براي چک آپ پزشکي بگزاريد,با
دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگزرانيد,هميشه
زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابه ها هست.
هميشه در دسترس باشيد,اول مواظب توپهاي گلف باشيد,چيزهايي که واقعا
برايتان اهميت دارند,موارد داراي اهميت را مشخص کنيد.بقيه چيزها همان ماسه ها هستند.
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد:
پس دو فنجان قهوه چه معني داشت؟
پروفسور لبخند زد و گفت:"خوشحالم که پرسيدي.
اين فقط براي اين بود که به شما نشان بدهم که مهم نيست که زندگيتان
چقدر شلوغ و پر مشغله است؟
هميشه در آن جايي براي دو فنجان قهوه,براي صرف با يک دوست هست!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:1 توسط سحر |
روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مدينه طيّبه بيرون رفت كه ديد مرد عربى سر چاهى براى شتر خود آب مىكشد.فرمود: آيا كسى را اجير مىخواهى كه براى شترت آب بكشد؟ عرض كرد: بلى، به هر دلوى سه خرما اجرت مىدهم.حضرت راضى شد و يك دلو آب كشيد و سه خرما اجرت گرفت.سپس هشت دلو ديگر كشيد كه ريسمان قطع شد و دلو به چاه افتاد.مرد عرب غضبناك شد و با جسارت به صورت مبارك رسولالله(صلى الله عليه وآله) سيلى زد! آن بزرگوار دست خود را ميان چاه كرد و دلو را بيرون آورد و خود راهى مدينه شد.چون اعرابى اين حلم و حسن خلق را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) ديد دانست كه آن خصرت بر حق بوده است.بنابراين با كاردى، دستى را كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) جسارت كرده بود قطع نمود و غش كرد و بر زمين افتاد.در همان حال قافلهاى از آن راه مىگذشتند.مرد عرب را بدينحال ديدند.چون آب به صورتش پاشيدند به هوش آمد.گفتند: تو را چه شده؟گفت: به صورت پيامبر(صلى الله عليه وآله) سيلى زدهام.مىترسم كه دچار عقوبت شوم! پس برخاست و دست قطع شده خود را به دست ديگر گرفت و در پى پيامبر(صلى الله عليه وآله) راهى مدينه شد.در مدينه به سلمان برخورد و ايشان وى را به خانه فاطمه زهرا(س) برد.در آنجا پيامبر خدا نشسته و حسين را روى زانو جاى داده بود.اعرابى جلو رفت و عذر خواهى نمود.پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: چرا دستت را قطع كردهاى؟ گفت: من دستى را كه به صورت نازنين شماسيلى زده باشد نمىخواهم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اسلام بياور و به يگانگى خدا اقرار كن! عرض كرد: اگر شما برحقّيد دست قطع شده مرا به حال اوّل برگردانيد وشفا دهيد.پيامبر دست قطع شدهاش را به موضع خود گذاشت و فرمود: «بسمالله الرحمن الرحيم» و نفسى كشيد و دست مبارك خود را به موضع قطع شده ماليد.دست مرد عرب به حال اوّل بازگشت و او شهادتين به زبان جارى كرد و اسلام آورد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:59 توسط سحر |
روزی مرد کوهنوردی تصمیم گرفت که از کوهی بسیار بلند به تنهایی صعود کند کوهی که تا به آن موقع هیچکس به تنهایی نتوانسته بود آن را فتح کند اطرافیان آن مرد بسیار اصرار کردند که در این راه به او کمک کنند اما غرورش بر او غلبه کرده بود وپیشنهاد آنها را رد کرد پس از چند روز که وسائل صعود به کوه را فراهم نمود شروع به بالا رفتن از کوه و رسیدن به مرتفع ترین نقطه یعنی قله
کرد پس از چند ساعت راه پیمایی به شب برخورد کرد شبی بسیار نا آرام وطوفانی اما چند متری تا قله نمانده بود پس با استفاده از چنگک های مخصوص این کار خود بالا کشید به نزدیکیه قله رسید اما با تکانی که خورد چنگک از زیره پایش رها شد و از آن ارتفاع بلند به سمت پایین پرت شد در هوا معلق بود و حرف های دوستانش در گوش او نجوا می شد که در یک آن حس کرد طناب به دور کمرش محکم شد پس از لحظه فریاد زد ای خدا کمکم کن ندایی آمد آیا واقعا به خدا اعتقاد واعتماد داری؟ مرد گفت: آری باره دیگر ندا آمد اگر اعتقاد قلبی به خدایت داری با چاقوی همراهت طناب را ببر مرد در دل گفت این هم از خدایمان می گوید طناب را ببر! سپس محکم به طناب چسبید وچشم انتظار گروه امداد ماند صبح آن روز در اخبار حوادث شنیده شد مردی به علت یخزدگی شدید جان خود را از دست داده است با وجود این که تنها نیم متر با زمین فاصله داشته است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:39 توسط سحر |

ميروم خسته و افسرده و زار،سوي منزلگه ويرانه ي خويش
به خدا مي برم از شهر شما،دل شوريده و ديوانه ي خويش
مي برم تا که در آن نقطه ي دور،شست و شويش دهم از رنگ گناه
شست و شويش دهم از لکه ي عشق،زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تازتو دورش سازم،ز تو اي جلوه ي اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم،تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي لرزد مي رقصد اشک،آه بگذار که بگيرزم من
از تو اي چشمه ي جوشان گناه،شايد آن به که بپرهيزم من
به خدا غنچه ي شادي بودم،دست عشق آمد و از شاخم چيد
عاقبت بند سفر پايم بست،مي روم خنده به لب خونين دل
مي روم از دل من دست بردار،اي اميد عبث بي حاصل
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:45 توسط سحر |
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:29 توسط سحر |
| ||||||